ای دل من دیگه خیال نکن واسه دیدن یارت چشم انتظار نباش....
ای دل من دیگه نگیا، یار تورو این روزا و اون روزا میبینم، نگیاا..
بیاو یه حقیقتیو باور کن که تو نمیتونی!!!!!!!!!!
چرا!؟؟؟؟!!
چون که ای دل من تو دیگه شکستی تو دیگه تعمیم به خود نمی گیری بیا باور کن
دیگه خیال نکنیا میان جادیه سر سبزو آبادو ویران می کنن
ای دل من اگه از دستت کاری بر نمیاد لاعقل دلی را نیازار
ای دل من با خود عهد کن عین سنگ باشی نه اون سنگی که شیشه می شکند
بلکه سنگی که روش نقش حک کننو در حیرت بمونن.
می دونی رو تو چه نقشی زیبا جلوه میده؟؟؟
"یه دلی که تکه تکه شده باشو پر خون"
ای دل من بیا باور کن که تو دیگه نیستی
دیگه بسه اینهمه بالا و پایین نیا!!!!!!!!
دیگه سکوت کن و حقیقت را بیاندیشو بس.
نه هر پناهگاهی جایی رو می گرده که یارش اونجا باشه
که وجود نازنینش چشمای خیسو پاک کنه.......
اما هر جایی که سر میزنه تنها رد پایی از معشوق هست نه خودش..
با تمام وجود با چشای خیس با دلی پر از حرفهایه غصه دار دنباله یاریه
غافل از آنکه یارت گوش و چشم شنوایی برای تو ندارد
این روزا آسمون هم می گرید شاید به درد منه که اینچنین به گریه اوفتاده
شایدم می خاد اشک چشامو پاک کنه.
اما نه بارون میاد که چشایه خیسمو کسی نبینه یا که احساس نکنه .
اما ای با وفا بذار گریهء بی قرارمو همه ببینن
تا که شاید کسی بخواد ازم سوالی بپرسه که
چرا گریه؟؟؟
می دونی جوابشو چی میدم ؟؟!!
میگم من که گریه نمی کنم دیگه چشام غیر این باشه اذیت میشه
شمایید که گریه می کنید من که نه ....
بعدشم میگم نذار اون چشایه ماهت گریه به خود بیند
مرا ببین که اوفتادم تو کنج قفس خودتتو زندونی نکنیاااا!!!
زمانی میرسد که آدمی زاد زندگی را در یک سوراخ تاریک می یابد
چشمایش جزء اون سوراخ چیزی نمی بیند دوری از اون سوراخ تاریک را پایان می پندارد
با تمام وجود اونو می شکافه تا بلکه بتواند غاری از تاریکی بسازد غافل از آنکه با رفتن به اونجا تمام روشنایشو از دست بده
ای آدمی زاد زندگی تو تاریکی نیست زندگیت محبتو بس
ای آدمی زاد از حالی که داری ممنون باش چشمهایت را نبد که روانه غار تاریک شوی
اون تاریکیو خیلی ها تجربه کردن و همیشه هم تا برسن به انتها به روی سرشان خراب شده
زندگی بازی بچه گانه نیست که بخواهی به هر بازی سر زده باشی تو زندگی بعضی اوقات پیش میاد اولش خوش اما آخرش نابودی
نابود شدن به اونی نیست که منفجر بشی همین که چشم دیدن هیچ کسو نداشته باشی همین نابودی
همین که روبه رویه چشات مادرتو ببینی که داره پر پر میشه و تو تو خودتت نیستی و جریان را نمیبینی این یعنی نابودی
ای آدمی زاد تو لایق بهترینها هستی اما نه به بهایه نابودیت
ای آدمی زاد کاری نکن زندگیت مثل روبات بشه
کمی فکر کن شاید بهانه ای پیدا کنی برای زندگی....
راههای زیادی رو پیمودم اما آخر همشون به کوچه ای رسیدم که نوشته بودن بن بست
شاید گناه من بود که راهی را میروم که پسند غیر نباشد ...
گناه از من بود که همیشه ساز مخالف میزدم.
شاید بلد نیستم ساز زدن را، اما به جای اینکه دستمو بگیرینو پره هایه سازو بهم نشمون بدین
سازمو گرفتینو شکستن...
دیگر سازی ندارم که بنوازمش دیگر جایی را ندارم که مرا قبول داشته باشن چون که سازی نیست برایم
باورم نمیشود مثل طفلی بودم که با تمام اشتیاق برای راه رافتن تلاشمو میکردم به جای اینکه دستو بگیرنو راه رفتن نشونم بدن زدن پاهامو قلم کردن به جرم اینکه .........
بگذریم...............
حالا هم با امید خیال ها روزگار می گذرونیم. بایدم فقط خیال کنم چون که واقعیت روشو واسمون بسته
Tutu
ştu YüreğimNereden rastladı gözlerim sana
کجا بود که چشمانم به تو افتاد
Görecek başka bir göz yokmuş gibi
مثل اینکه هيچ چيزی برای دیدن نبود
Bilmem ki ben nasıl yar dedim sana
نمی دانم چگونه به تو یار گفتم
Diyecek başka bir söz yokmuş gibi
مثل اینکه هيچ حرفی برای گفتن نبود
Tutuştu yüreğim yandıkça yandım
دلم آتش گرفت و تا می شد سوختم
Sayende günahı sevaptır sandım
در سایه تو گناه را ثواب پنداشتم
Kalkıpta ben nasıl kapını çaldım
بلند شده و چگونه در را کوبيدم
Gidecek başka yer yokmuş gibi
مثل اینکه جایی برای رفتن نبود
Göz ardı ettin hep duygularımı
برای هميشه احساسم را چشم انتظار گذاشتی
Sona erdirmedin korkularımı
و به پایان نبردی ترسم را
Sana bağlamıştım umutlarımı
به تو اميد بسته بودم
Tutacak başka bir dal yokmuş gibi
مثل اینکه تنه ای برای گرفتن نبود
Dinle bu şarkım
گوش کن این ترانه ام برای توست
Söyle nasıl sevdiğimi söyle
بگو که تورا چه جوری دوست دارم
Müptela oldum aşka seninle
به عشق تو مبتلا شدم
Kayboldum gözlerinde
در چشمات گم شدم
Uçurumsun sen bu bedende
تو در این بدن دره عمیقی هستی
Herşeyi bırakıp bir köşeye
حاضرم همه چيز را رها كنم
Yanmaya hazırım ben
و با تو
Seninle ateşlerde
در آتش عشق بسوزم
Yanmışım sönmüşüm ellerinde
تو دستات سوخته ام و خاموش شده ام
Bitmişim tükenmişim gözlerind
توی چشمات تموم شده ام و از بین رفته ام
Müptela oldum aşka seninel
به عشق تو مبتلا شدم
Kayboldum gözlerinde
در چشمات گم شدم
Uçurumsun sen bu bedende
تو در این بدن دره عمیقی هستي
Herşeyi bırakıp bir köşeye
حاضرم که همه چیز را رها کنم
Yanmaya hazırım ben
و با تو
Seninle ateşler
در آتش عشق بسوزم
Tutsak bu gönül
این دل اسیر توست بودن با دیگری برای تو قدغن است
seninel Müptela oldum aşka
به عشق تو مبتلا شدم
Kayboldum gözlerinde
در چشمات گم شدم
Uçurumsun sen bu bedende
تو در این بدن دره عمیقی هستی
Herşeyi bırakıp bir köşeye
حاضرم که همه چیز را رها کنم
Yanmaya hazırım ben
و با تو
Seninle ateşlerde
در آتش عشق بسوزم
زیبا ترین زیباترینها را می خوام در حالی که زشترین فرد هستم.
دنبال دستی می گردم که گرم باشه در حالی که دستهایم سرد سرد هست که آتیشو هم خاموش می کنه.
همیشه از اون اوجا دنبال چیزی میگردم در حالی که خودم زیر پاها له میشم.
همیشه دنباله نورایی رنگی میگردم آه که رنگ زندگی من فقط سیاهه اونم سیاه مطق.
می خوام پر بکشمو برم اوج تا با اوجیا هم نشین باشم اما به خودم نگاهی که میکنم میبینم پروبالم له شده.
تو کارام خیلی زرنگم اما خیلی خیلی هم بد شانسم.
از بدو تولد تا بدین زمان به همه خوبی کردم بال یکیو هم نشکستم اما همه به من بدی کردنو بالهامو له کردن.
باورم نمیشه که من هم آدم هستم.
کاش با چشم باز نگاه می کردیم ، کاش اصلا نمی پنداشتیم
کاش به جایی صورت قضیه به درون فکر می کردیم
کاش این همه ساده نبودیم ، کاش دلی نداشتیم که بی خود بشکند
اگر دوست نداریم اصل را بپنداریم کاش یک سنگ بودیم که اگر هم شیشه ای را میشکستیم مقصر همون انسان میشد.
نمی دانم با این همه کاش ها به کجا می خواهم برسم.
اما نه یک راه دارم بازم نمی دانم جوابم را بگیرم یا نه
ای خدا قبل آمدن پیشت بگو جوابی داری برایم یا که نه؟
معلومه جوابی نخواهم شنید پس منتظر می مانم تا که برم پیشش تا بشنوم شاید جوابی را.
کاش پیش خدا هم نرم می خوام برم چه کار!!!!!!!!!!!!!!
این وبلاگ برای هیچ کس
واقعا زندگی را در عشق میشناسیم ، اما نمی دانم که ارزش دارد که هیچ و پوچ باشیم.
زمانی که در عالم عشق پا می گذاریم زندگی میشود بهانه ای برای دیدار معشوق
هر حرکتی که داری برای معشوق است، درست است که این زیباست اما درد وقتی
پیش میاد که معشوقت حتی حاضر نباشه یک دقیقه تو را ببیند. و این زمانیست که
می فهمی زندگیت را کلا باختی می فهمی که زندگی اینی نبوده که مبنا گذاشتی
تو در واقع عشقتو نباختی بلکه زندگیتو باختی!!!!!!
پس بیایم زندگیمان را در دریابیم یک بار امدیم و خواهیم رفت لحضه هایمان را
غنمیت بشمریم.
زندگیمان را بر مبنای زندگی قرار دهیم.